روزگاری راز زیبایی زنبق ها را نمی دانستم!
دستم به دستگیره دل سپردن نمی رسید!
چشم چکامه هایم ضعیف بود
پس با عینک عشق به آسمان نگاه کردم!
به باغ و بلوغ بوسه و بی حصاری آواز!
به پولک سرخ ماهی تنگ!
به چهره ام در آیینه ترک دار!
نگاه کردم و دانستم...
دانستم که جهان کوچکتر از کره جغرافی دبستان است!
دانستم که کلید تمام قفل های ناگشوده دنیا
همه این سال ها در جیب من بود و بی خبر بودم
دانستم که می شود با یک چوب کبریت
خورشید عظیمی را در آسمان روشن کرد!
دانستم که گذشتن از گناه روزگار، آسان است
بخشیدن خشم شعله بر پر پروانه
و آمرزش زنبورهای گزنده عسل آسان است!
حالا از پس همین عینک به زندگی نگاه می کنم
در پس همین عینک چشم به راه تو می مانم!
در پس همین عینک می گریم
و روزی
در پس همین عینک خواهم مرد!
آی!
قاریان خاموش گریه های من!
دیگر از دوری دست ها و ستاره ها زاری نکنید!
من در تب و تاب این ترانه های تنهایی
به جای تمام شما گریه کرده ام!؟...
امروز چقدر گریه کردم بدون این که دلیل گریه ام رو خودم بدونم؟ باور می کنید؟
۲ ساعت بدون کوچکترین وقفه ای اشک ریختم ! ۲ دوست به من زنگ زدن اما نفهمیدن
پشت صدای من لرزش گریه پنهونیم وجود داره! و من با هر دوی اونها خندیدم!
چقدر همه چیز ...
آه نمی دانم چی؟
