تبليغاتX
انجمن حمایت از ضد دخترها در ایران
خنده...گریه...... سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386 0:4

همیشه حجم غمهای مراتنها تو می فهمی

غم امروز و فردای مرا تنها تو می فهمی

من آن دریای خاموشم، تلاطم های قلبم کو

بیا موجم، که غوغای مرا تنها تو می فهمی

یکی میرود و دیگری میآید ، یکی می نویسد و دیگری میخواند ، یکی میخواند و دیگری می شنود ، یکی به وصال می رسد و دیگری به فراق و بلاخره یکی میگرید تا دیگری بخندد.

رسم بازی روزگار این است تا نگریی نمی خندند، تا نخندی نمی گریند. وقتی آسمان بارعد و برقش به زمین می خندد زمین و زمان گریانند زمین ودریا گرفته و نالانند و وقتی آسمان می گرید

زمین و دریا خوشحالند . دریا عروسی دارد عروسی عزیزانی که اگرنباشند دریا پوچ است . پس ای آسمان فقط تو نخند تا همه گریه کنند فقط تو، فقط تو گریه کن تا همه بخندند.

 نمی دانم تا حالا چقدر خندیدم و از خنده ام چقدر اشک روان شده ،ولی ای تمام هستی ام،تو به من کمک کن تا هیچ وقت خنده ام باعث بارانی شدن چشم عزیزی نشود،حاضرم بگریم اگراز گریه ام کسی می خندد.

 

نوشته شده توسط علی | موضوع: | لینک ثابت |

دیدار.......... دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386 23:28
من او را دیده بودم
نگاهی مهربان داشت
غمی در دیدگانش موج می زد
که از بخت پریشانش نشان داشت
نمی دانم چرا هر صبح ، هر صبح
که چشمانم به بیرون خیره می شد
میان مردمش می دیدم و باز
غمی تاریک بر من چیره می شد
شبی در کوچه ای دور
از آن شب ها که نور آبی ماه
زمین و آسمان را رنگ می کرد
از آن مهتاب شب های بهاری
که عطر گل فضا را تنگ می کرد
در آنجا ، در خم آن کوچه ی دور
نگاهم با نگاهش آشنا شد
به یک دم آنچه در دل بود ، گفتیم
سپس چشمان ما از هم جدا شد
از آن شب ، دیگرش هرگز ندیدم
تو پنداری که خوابی دلنشین بود
به من گفتند او رفت
نپرسیدم چرا رفت
ولی در آن دیدار
نوشته شده توسط علی | موضوع: | لینک ثابت |

شعر.......... دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386 23:24
عشق را باور نمى کنم عشق را باور نمی کنم
چند دقیقه مرا دوست خواهی داشت؟
دلتنگ بودنت با کاهش ابر می کاهد
دل شوره ات موقتی است
وقوع حادثه شیرین یا که تلخ
پایان ناگزیزی است
در انتظار تلخ برای دست یافتن
به شاخه ای لخت می مانی
سرمای همیشگی
کالبد برگهای ترا محو کرده است
شکفتن در غروب را
هیچ غنچه ائی باور نمیکند!!
هیچ کلبه ائی با شاخه های یخ زده
به تفکر گرما نرفته است!
حریص دستهای تو بودم
.باور تمام احساس مرا بارور می ساخت
اما اکنون در انتهای خویش ...
عشق را باور نمی کنم
نوشته شده توسط علی | موضوع: | لینک ثابت |