نیاز
پنجره . ابر . کوچه
واژ ه هایی تازه تر
زندگی.من.فردا
جمله هایی خسته تر
لحظه لحظه فاصله تا فاصله
شوق زندگانی از من می شود باز دورتر
آری بی تو اینچنین سر خورده ام در زندگی
فصل فصل قصه هایم رنگ پائیز و غروب
بی تملق بی تو من افسرده ام در زندگی
حسی رد من نیست برای بودنم
عشقی هیچ برای حتی یک غزل
بی تو من پائیزی ام در باورم
سرد و بی رنگ و غریب
پاییز سرد تنم لبریز تنها یک نگاه گرم توست
چون تویی آتش سینه سوز قلب زندگی
من نیازم ...
روزی شاید با تو خواهم گفت آنچه که در دل هست
یا همان یک جمله را که بین تنهایی خود
با خیال لحظه های با تو بودن زمزمه ها می کنم
گرچه بین من و تو
بی گمان یک خط تیره فاصله است
روزی که این فاصله ها بشکند
نقطه چین ها را کنار خواهم گذاشت
و در آغوشت به آسودگی نجوا می کنم
من نیازم بوسه ای از غنچه لبهای توست


شاید خداوند درهیچ جای دیگر هستی مثل معصومیت کودکی خودش رااین گونه آشکار نکرده
باشد.من گاهی از شدت وضوح خداوند درکودکان پرازهراس می شوم ودلم شروع می کند به
تپیدن.قلبم آن قدر بلندبلند می تپد که بهت زده می دوم تا از لای انگشتان کودکان خداوند
رادربرگیرم.
از کتاب (روی ماه خداوند را ببوس)




