به نام حق
متاسفانه باید عرض کنم که این وبلاگ فیلتر شده اما اشکال نداره به جاش یه وبلاگ توپ به نام همکلاس زدم.....
منتظر حضور گرمتون هستم....
تا بعد یا حق..........
عشق یعنی مستی دیوانگی
عشق یعنی با جهان بیگانگی
عشق یعنی شب نخفتن تا سحر
عشق یعنی سجده ها با چشم تر
عشق یعنی سر به دار اویختن
عشق یعنی اشک حسرت ریختن
عشق یعنی در جهان رسوا شدن
عشق یعنی مست و بی پروا شدن
عشق یعنی سوختن یا ساختن
از سوز محبت چه خبر اهل هوس را
اين اتش عشق است نسوزد همه كس را

چه فرقی می کند پاییز یا بهار
وقتی همه باشند و تو نباشی؟
چه فرقی می کند پنج شنبه یا جمعه
وقتی هفت روز هفته جای تو
خالی است . می دانم که لحظه ها
می گذرند و تو دیگر نمی آیی...

همیشه حجم غمهای مراتنها تو می فهمی
غم امروز و فردای مرا تنها تو می فهمی
من آن دریای خاموشم، تلاطم های قلبم کو
بیا موجم، که غوغای مرا تنها تو می فهمی
یکی میرود و دیگری میآید ، یکی می نویسد و دیگری میخواند ، یکی میخواند و دیگری می شنود ، یکی به وصال می رسد و دیگری به فراق و بلاخره یکی میگرید تا دیگری بخندد.
رسم بازی روزگار این است تا نگریی نمی خندند، تا نخندی نمی گریند. وقتی آسمان بارعد و برقش به زمین می خندد زمین و زمان گریانند زمین ودریا گرفته و نالانند و وقتی آسمان می گرید
زمین و دریا خوشحالند . دریا عروسی دارد عروسی عزیزانی که اگرنباشند دریا پوچ است . پس ای آسمان فقط تو نخند تا همه گریه کنند فقط تو، فقط تو گریه کن تا همه بخندند.
نمی دانم تا حالا چقدر خندیدم و از خنده ام چقدر اشک روان شده ،ولی ای تمام هستی ام،تو به من کمک کن تا هیچ وقت خنده ام باعث بارانی شدن چشم عزیزی نشود،حاضرم بگریم اگراز گریه ام کسی می خندد.
نگاهی مهربان داشت
غمی در دیدگانش موج می زد
که از بخت پریشانش نشان داشت
نمی دانم چرا هر صبح ، هر صبح
که چشمانم به بیرون خیره می شد
میان مردمش می دیدم و باز
غمی تاریک بر من چیره می شد
شبی در کوچه ای دور
از آن شب ها که نور آبی ماه
زمین و آسمان را رنگ می کرد
از آن مهتاب شب های بهاری
که عطر گل فضا را تنگ می کرد
در آنجا ، در خم آن کوچه ی دور
نگاهم با نگاهش آشنا شد
به یک دم آنچه در دل بود ، گفتیم
سپس چشمان ما از هم جدا شد
از آن شب ، دیگرش هرگز ندیدم
تو پنداری که خوابی دلنشین بود
به من گفتند او رفت
نپرسیدم چرا رفت
ولی در آن دیدار
چند دقیقه مرا دوست خواهی داشت؟
دلتنگ بودنت با کاهش ابر می کاهد
دل شوره ات موقتی است
وقوع حادثه شیرین یا که تلخ
پایان ناگزیزی است
در انتظار تلخ برای دست یافتن
به شاخه ای لخت می مانی
سرمای همیشگی
کالبد برگهای ترا محو کرده است
شکفتن در غروب را
هیچ غنچه ائی باور نمیکند!!
هیچ کلبه ائی با شاخه های یخ زده
به تفکر گرما نرفته است!
حریص دستهای تو بودم
.باور تمام احساس مرا بارور می ساخت
اما اکنون در انتهای خویش ...
عشق را باور نمی کنم
مریم گلیست که در خاک دفترم رویید
که مست گشته هر انکه این گلم بویید
به اشک من این گونه قد کشیده چنان
در اسمان عشق تو تا ستاره رسید
غزل ستاره شد و نور عشق تو را
به غصه و غریبی و غربتم پاشید
به حرمت این شب قسم که اشک مرا
کسی بجز غزل این تک ستاره ندید
مریم پرنده شبهای بی کسی ام
به بام غم نشسته عاشقانه پرید
ترا که دوستت دارم به بوسه ای
زلبت
بجز من و عشق غزل نیز رخت بوسید..
تقدیم به مریم خانوم که در این مدت ما رو از الطاف خودشون بی بهره نگذاشتن..............
کیستی
که تمام شب
بوی حضورت پر بود در بسترم
کیستی
که تمام نمازم تو را می سراید
تو را و عشق تو
ان دو انتخابند یا هر دو یک حضورند
از برای تنهایم
و سکوت هوا پر از سکوت
پر از حضور
دگر گم شدم در این حضور نزدیک
در حجم تو
در حجم عشق
این بار می خواهم پرواز کنم
در اسمان ابی حضورت
در اسمان ابی عشق
و هنوز حجم نزدیکت و هنوز نفس سنگینت
ایا این یک انتخاب است
تو و عشق
تو و تو .عشق وعشق
و شاید تنهاعشق
و من ارامم....
رفت؟ گریه کن ای دل ببار ای چشم شاید کمی تسکین یابی شاید تحمل این غم برایت آسانتر
گردد...شاید خاطراتت در انبارهای تاربسته ذهنت جای گیرد و هراز گاهی تو آنها را گردروبی
و غبار روبی کنی و دریابی که هم اکنون او همچنان در کنج دلت آشیان دارد...شاید ذهن
فراموش کند اما قلب هرگز !
دل نهیب خواهد زد بیاد آر!
روزگاری راز زیبایی زنبق ها را نمی دانستم!
دستم به دستگیره دل سپردن نمی رسید!
چشم چکامه هایم ضعیف بود
پس با عینک عشق به آسمان نگاه کردم!
به باغ و بلوغ بوسه و بی حصاری آواز!
به پولک سرخ ماهی تنگ!
به چهره ام در آیینه ترک دار!
نگاه کردم و دانستم...
دانستم که جهان کوچکتر از کره جغرافی دبستان است!
دانستم که کلید تمام قفل های ناگشوده دنیا
همه این سال ها در جیب من بود و بی خبر بودم
دانستم که می شود با یک چوب کبریت
خورشید عظیمی را در آسمان روشن کرد!
دانستم که گذشتن از گناه روزگار، آسان است
بخشیدن خشم شعله بر پر پروانه
و آمرزش زنبورهای گزنده عسل آسان است!
حالا از پس همین عینک به زندگی نگاه می کنم
در پس همین عینک چشم به راه تو می مانم!
در پس همین عینک می گریم
و روزی
در پس همین عینک خواهم مرد!
آی!
قاریان خاموش گریه های من!
دیگر از دوری دست ها و ستاره ها زاری نکنید!
من در تب و تاب این ترانه های تنهایی
به جای تمام شما گریه کرده ام!؟...
امروز چقدر گریه کردم بدون این که دلیل گریه ام رو خودم بدونم؟ باور می کنید؟
۲ ساعت بدون کوچکترین وقفه ای اشک ریختم ! ۲ دوست به من زنگ زدن اما نفهمیدن
پشت صدای من لرزش گریه پنهونیم وجود داره! و من با هر دوی اونها خندیدم!
چقدر همه چیز ...
آه نمی دانم چی؟
نیاز
پنجره . ابر . کوچه
واژ ه هایی تازه تر
زندگی.من.فردا
جمله هایی خسته تر
لحظه لحظه فاصله تا فاصله
شوق زندگانی از من می شود باز دورتر
آری بی تو اینچنین سر خورده ام در زندگی
فصل فصل قصه هایم رنگ پائیز و غروب
بی تملق بی تو من افسرده ام در زندگی
حسی رد من نیست برای بودنم
عشقی هیچ برای حتی یک غزل
بی تو من پائیزی ام در باورم
سرد و بی رنگ و غریب
پاییز سرد تنم لبریز تنها یک نگاه گرم توست
چون تویی آتش سینه سوز قلب زندگی
من نیازم ...
روزی شاید با تو خواهم گفت آنچه که در دل هست
یا همان یک جمله را که بین تنهایی خود
با خیال لحظه های با تو بودن زمزمه ها می کنم
گرچه بین من و تو
بی گمان یک خط تیره فاصله است
روزی که این فاصله ها بشکند
نقطه چین ها را کنار خواهم گذاشت
و در آغوشت به آسودگی نجوا می کنم
من نیازم بوسه ای از غنچه لبهای توست


شاید خداوند درهیچ جای دیگر هستی مثل معصومیت کودکی خودش رااین گونه آشکار نکرده
باشد.من گاهی از شدت وضوح خداوند درکودکان پرازهراس می شوم ودلم شروع می کند به
تپیدن.قلبم آن قدر بلندبلند می تپد که بهت زده می دوم تا از لای انگشتان کودکان خداوند
رادربرگیرم.
از کتاب (روی ماه خداوند را ببوس)




